سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
به هر کران ، کرانه و آسمان و سپهر
به روی مه و مهتاب و ابرها پس ِ مهر
به رنگها ، طرحها ، رابطه های شگفت
به ذره ، دانه و سروهای بنیان سفت
به هر کدام جلوه ای ز روی او پیدا
ز جلوه اش آدم عاشق و عالمی شیدا
شگفت کاین همه قطره ای از آن دریاست
عجب ! که قطره ای مهتر از تصور ماست !!!
نوشته شده توسط مهراد در ساعت 12:45 | لینک
جمعه بیست و نهم آذر 1387
پای چشمت بین فدا گشته دلم
خون به رگ جاری ز لبخندت گلم
من به گل خار و تو چون برگ لطیف
خانه ات قلب صدف در ظریف
شیشه ی عمر زمین چشمان تو
آسمان ها حلقه ی دستان تو
دام عشقت در ازل رج زد خدا
من در آن ، از آن نمی گردم جدا
نوشته شده توسط مهراد در ساعت 23:39 | لینک
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
با تو حتی آسمان در زیر اقدام من است
با تو مه زنجیر من خورشید در دام من است
با تو مرکب بهر من بال و پر باد و نسیم
با تو ابر پر طپش دستار آرام من است
با تو عمری لحظه ای ، حتی یمی هم قطره ای
با تو عقل و عشق و دل در جمع خدام من است
نوشته شده توسط مهراد در ساعت 23:58 | لینک
پنجشنبه هفتم آذر 1387
من تو رو دارم ببین ماهم حسودی میکنه
گبر هم با دیدنت ذکر عبودی میکنه
کار تو از چشم و ابرو و قشنگی رد شده
از مه رویت دگر ابلیس هم مرتد شده
عمر شاید بعد هشتادی مرا پیرم کند
لحظه ای دوری ز تو زار و زمین گیرم کند
با تو گشتم بی خود و دیوانه و بی دل ببین
بد تو رو دوست دارم ، این رو بدون فقط همین!
نوشته شده توسط مهراد در ساعت 23:1 | لینک
جمعه یکم آذر 1387
دان که خورشید فقط بهر سلامت آید
نام مهتاب فقط گلبن رویت شاید
آن گل سرخ که می گفت همه زیباییست
بین کنون از گل رویت به زبون می آید
با تو که بر رخ مهر نظری افکندم
تا تو را دید چنین گفت ....
که مهتاب تویی ، مهر تویی ، ناز تویی ...
همچو منی را غروبی باید
نوشته شده توسط مهراد در ساعت 22:50 | لینک
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
تا دمی هست تو گل جان منی
زر نخواهم که تو از آن منی
در قمار دل تو آمدم و
باختمت عشق و تو تاوان منی
بین که بی تو همه بی بار شدم
بر سرم بار که باران منی
پای بنیان دلم لرزان بود
با تو محکم شد و سامان منی
من به راه خم زلفت راهی
رهنما باش که فرمان منی
نفس و جان و دم و عشق منی
تو گل یاسی گلدان منی
نوشته شده توسط مهراد در ساعت 23:39 | لینک
شنبه بیستم مهر 1387
دل چو سیبی بر سرم بگذاشتم
دیده بر تیر نگاهت داشتم
سیب را رفتی نشان در لحظه ای
بعد از آن در سینه دل ناداشتم
دل زدی بردی ربودی ناگهان
من چه ساده آخرین انگاشتم
بعد آن نوبت به جان من رسید
دل نبود جان بر سر خود کاشتم
تیر لبخندت بزد جانم دقیق
جان تو جان خودم پنداشتم
نوشته شده توسط مهراد در ساعت 20:23 | لینک
چهارشنبه دهم مهر 1387
با تو آبی همچو دریا
بی تو مشکی روی دنیا
با تو سبزم چون سپیدار
بی تو این دل بر سر دار
با تو سرخم همچو لاله
بی تو دم آه است و ناله
با تو زنده مثل باران
بی تو آتش ، روزگاران
با تو پایان محو و فانی
بی تو بی معنا جوانی
با تو زیبا همچو رویت
بی تو سر بی تاب مویت
با تو بی مرگم چو نامت
بی تو فقدان و ملامت
بی تو مشکی روی دنیا
با تو سبزم چون سپیدار
بی تو این دل بر سر دار
با تو سرخم همچو لاله
بی تو دم آه است و ناله
با تو زنده مثل باران
بی تو آتش ، روزگاران
با تو پایان محو و فانی
بی تو بی معنا جوانی
با تو زیبا همچو رویت
بی تو سر بی تاب مویت
با تو بی مرگم چو نامت
بی تو فقدان و ملامت
نوشته شده توسط مهراد در ساعت 20:44 | لینک
جمعه هشتم شهریور 1387
از یه قطره تا به دریا
از خیالی تا به رویا
از یه دانه تا شکفتن
از رخت تا دل سپردن
از بخاری تا به باران
از دمی تا روزگاران
از تلولو تا به خورشید
یک نظر تا محو مهشید
از تمنا تا به شوقت
از دلم تا دام عشقت
از خیالت تا وجودت
مرگ من وقت نبودت
نوشته شده توسط مهراد در ساعت 15:12 | لینک
شنبه هشتم تیر 1387
تو را گفتم که دل بر من سپاری
تو خود گفتی که چون من کس نداری
تو را گفتم که دل از غیر برگیر
تو می گفتی که آنها در کناری
تو را گفتم کناران هم تهی کن
تو هم گفتی که یک از صد هزاری
ولی چشمت همه بر عشق بستی
توان درک خوبی را نداری
تو فرق ظاهر و باطن ندانی
همیشه بر خیالاتت سواری
اگر آبی شوم پایت بریزم
فقط پایت به روی من گذاری
اگر خاکی شوم خشکیده و زرد
روی بر خاک خوشرویان بباری
وگر جویی ببینی هر کجا تو
روی در آن شوی چون آب جاری
دو صد توبه خدا از خوب بودن
ولی قدرم بدانی روزگاری
تو خود گفتی که چون من کس نداری
تو را گفتم که دل از غیر برگیر
تو می گفتی که آنها در کناری
تو را گفتم کناران هم تهی کن
تو هم گفتی که یک از صد هزاری
ولی چشمت همه بر عشق بستی
توان درک خوبی را نداری
تو فرق ظاهر و باطن ندانی
همیشه بر خیالاتت سواری
اگر آبی شوم پایت بریزم
فقط پایت به روی من گذاری
اگر خاکی شوم خشکیده و زرد
روی بر خاک خوشرویان بباری
وگر جویی ببینی هر کجا تو
روی در آن شوی چون آب جاری
دو صد توبه خدا از خوب بودن
ولی قدرم بدانی روزگاری
نوشته شده توسط مهراد در ساعت 0:19 | لینک
|