تبليغاتX
غروب آبی


به هر کران ، کرانه و آسمان و سپهر

به روی مه و مهتاب و ابرها پس ِ مهر


به رنگها ، طرحها ، رابطه های شگفت

به ذره ، دانه و سروهای بنیان سفت


به هر کدام جلوه ای ز روی او پیدا

ز جلوه اش آدم عاشق و عالمی شیدا


شگفت کاین همه قطره ای از آن دریاست

عجب ! که قطره ای مهتر از تصور ماست !!!





نوشته شده توسط مهراد  در ساعت 12:45 | لینک 


پای چشمت بین فدا گشته دلم

خون به رگ جاری ز لبخندت گلم


من به گل خار و تو چون برگ لطیف

خانه ات قلب صدف در ظریف


شیشه ی عمر زمین چشمان تو

آسمان ها حلقه ی دستان تو 


دام عشقت در ازل رج زد خدا

من در آن ، از آن نمی گردم جدا



نوشته شده توسط مهراد  در ساعت 23:39 | لینک 


با تو حتی آسمان در زیر اقدام من است
با تو مه زنجیر من خورشید در دام من است

با تو مرکب بهر من بال و پر باد و نسیم
با تو ابر پر طپش دستار آرام من است

با تو عمری لحظه ای ، حتی یمی هم قطره ای
با تو عقل و عشق و دل در جمع خدام من است



نوشته شده توسط مهراد  در ساعت 23:58 | لینک 


من تو رو دارم ببین ماهم حسودی میکنه
 گبر هم با دیدنت ذکر عبودی میکنه

 کار تو از چشم و ابرو و قشنگی رد شده
 از مه رویت دگر ابلیس هم مرتد شده


عمر شاید بعد هشتادی مرا پیرم کند
لحظه ای دوری ز تو زار و زمین گیرم کند

با تو گشتم بی خود و دیوانه و بی دل ببین
بد تو رو دوست دارم ، این رو بدون فقط همین!

نوشته شده توسط مهراد  در ساعت 23:1 | لینک 


دان که خورشید فقط بهر سلامت آید
نام مهتاب فقط گلبن رویت شاید

آن گل سرخ که می گفت همه زیباییست
بین کنون از گل رویت به زبون می آید

با تو که بر رخ مهر نظری افکندم
تا تو را دید چنین گفت ....

که مهتاب تویی ، مهر تویی ، ناز تویی ...
همچو منی را غروبی باید  
نوشته شده توسط مهراد  در ساعت 22:50 | لینک 


تا دمی هست تو گل جان منی
زر نخواهم که تو از آن منی

در قمار دل تو آمدم و
باختمت عشق و تو تاوان منی

بین که بی تو همه بی بار شدم
بر سرم بار که باران منی

پای بنیان دلم لرزان بود
با تو محکم شد و سامان منی

من به راه خم زلفت راهی
رهنما باش که فرمان منی

نفس و جان و دم و عشق منی
تو گل یاسی گلدان منی
نوشته شده توسط مهراد  در ساعت 23:39 | لینک 


دل چو سیبی بر سرم بگذاشتم
دیده بر تیر نگاهت داشتم
 
سیب را رفتی نشان در لحظه ای
بعد از آن در سینه دل ناداشتم

دل زدی بردی ربودی ناگهان
من چه ساده آخرین انگاشتم

بعد آن نوبت به جان من رسید
دل نبود جان بر سر خود کاشتم

تیر لبخندت بزد جانم دقیق
جان تو جان خودم پنداشتم
نوشته شده توسط مهراد  در ساعت 20:23 | لینک 

با تو آبی همچو دریا
بی تو مشکی روی دنیا

با تو سبزم چون سپیدار
بی تو این دل بر سر دار

با تو سرخم همچو لاله
بی تو دم آه است و ناله

با تو زنده مثل باران
بی تو آتش ، روزگاران

با تو پایان محو و فانی
بی تو بی معنا جوانی

با تو زیبا همچو رویت
بی تو سر بی تاب مویت


با تو بی مرگم چو نامت
بی تو فقدان و ملامت

نوشته شده توسط مهراد  در ساعت 20:44 | لینک 

از یه قطره تا به دریا

از خیالی تا به رویا


از یه دانه تا شکفتن

از رخت تا دل سپردن


از بخاری تا به باران

از دمی تا روزگاران


از تلولو تا به خورشید

یک نظر تا محو مهشید


از تمنا تا به شوقت

از دلم تا دام عشقت


از خیالت تا وجودت

مرگ من وقت نبودت

نوشته شده توسط مهراد  در ساعت 15:12 | لینک 

تو را گفتم که دل بر من سپاری
تو خود گفتی که چون من کس نداری

تو را گفتم که دل از غیر برگیر
تو می گفتی که آنها در کناری

تو را گفتم کناران هم تهی کن
تو هم گفتی که یک از صد هزاری

ولی چشمت همه بر عشق بستی  
توان درک خوبی را نداری

تو فرق ظاهر و باطن ندانی
همیشه بر خیالاتت سواری

اگر آبی شوم پایت بریزم
فقط پایت به روی من گذاری

اگر خاکی شوم خشکیده و زرد
روی بر خاک خوشرویان بباری

وگر جویی ببینی هر کجا تو
روی در آن شوی چون آب جاری

دو صد توبه خدا از خوب بودن
ولی قدرم بدانی روزگاری
نوشته شده توسط مهراد  در ساعت 0:19 | لینک  |